ماجراي زير يک روز کاملا عادي رو در اتاق 24 به همراه دوستان ديگه نشون ميده.
حالشو ببر. ميدونم واقعا براي خوندن زياده. ولي چاره چيه
ساعت هفت و نيم تا هشت و نيم صبح
همه با زنگ دلنواز گوشي رادمهر و زنگ هاي بي امان مستخدمي که صبحونه آورده از خواب بيدار ميشن. مهدي که تنها 2 ساعت از آخرين دوش گرفتنش گذشته مي چپه تو حموم. بابک و رادمهر که احساس عشقه شديدي به توالت پيدا کردن و حاضرن با کمال ميل اونو در آغوش بکشن با مشت و لگد به جون در بدبخت حموم ميافتن تا مهدي رو از حموم در بيارن. عبدالرضا که از سرو صداها کم کم زحمت بلند شدن از جاشو به خودش مي ده با چشماي ور قلمبيده ي مشت محکم به ي دري ميزنه تا ورودشو اعلام کنه.بدبخت دو ساعت صف واي ميسته. مثانش ميشه اندازه شکم فيله حامله. (البته خودش ميگه ما نديديم) بعد از دعواي دستشويي رادمهر به موسيقي ذهن گوش ميده و بچه ها صبحونه مي خورن. تمونا با سرعته فوق العاده اي بالا کشيده ميشه و همه به غير از رادمهر که تازه شروع کرده صبحونه خوردن ميزنن بيرون . سر راه بچه ها به علت وظيفه شرعي که بر عهده دارن نفري ی لگد به در همسايه ميزنن تا بندگان خدا خواب نمونن. بابک ميگه براي اينکه به همه رکب بزنيم با تاکسي بريم. از تاکسي که پياده ميشن طبق معمول ميبينن که دکتر و هرمز اونجا نشستن و تمامه رديف هاي اول و دوم پره. همه ... ميشن
در حين کلاس
بسته به روز کلاس که هفته اول يا دومه و اينکه چه ساعتي از کلاسه سکنات بچه ها فرق ميکنه. ولي به هر حال چد تا صحنه ثابت وجود داره:
پارتيسيپيت کردن هاي رادمهر تنها با يک جمله
دنبال کنترل کولر گشتن توسط سارا
مگس کشتن عبدالرضا
تو باغ نبودن هادي و توهم اينکه استاد حرفاشو نميفهمه ( با ذکر جمله معروف اي من)ی
ور رفتن حسام عظيمي با اشيا و موجودات اطراف حتي استاد
ميک آپ بعضي از نسوان
360 سعيد و کف کردن اطرافيان در هنگام مشاهده فرند ليست ايشان
دعواي رادمهر و مهدي و نيما و عبدالرضا سر دانلود کردن
و اما امير: آقا من با امير هيچ مشکلي نداریم اصلا به من چه سر کلاس چي کار ميکنه
بلغور کردن هاي هومن و بابک و نيما
گير دادن يحيي
ساعت یک و دو بعد از ظهر
عبدالرضا عين مگس (بلا نسبت مگس) به بابک و مهدي سريش ميشه که ناهار چي کار ميکنين. بعد از نظر دادن بابک و مهدي مثل هميشه کار خودشه ميکنه و از باني جوجه کبابشه مي گيره. بابک و مهدي در حين خونه اومدن دايما به هم جو ميدن تا یه غذاي محير العقول درست کنن ولي بعدش به مخلوط سيب زميني و گوجه و سوسيس و ... ميرسن.
رادمهرم در اين ميون باحرف زدن ساپورتشون ميکنه. برديا تو محوطه هتل داره راه ميره
ساعت سه و چهار ظهر
بعد از صرف غذا و جفتک انداختن بعد از غذا که در هر يک از اعضاي اتاق به يک نحوي رخ ميده (مثلا در رادمهر با عربده دل انگيز "برديا") و در صورتيکه دوستان حال نکنن که بعد از غذا ی اتاق گردي بکنن همه کپه مرگشونو مي ذارن. رادمهر که از نگراني درس نمي دونه چي کار کنه موبايلشو براي يک ربع بعد کوک ميکنه و وقتيکه موبايل زنگ ميزنه دايما (اس نووز) ميکنه تا هر 5 دقيقه ي حالي به خودش و بابک فلک زده بده. ساعت چهار بابک کفري در حاليکه به زمينو زمان فحش ميده از خواب و بيداري نکبت بلند ميشه. رادمهر تازه موبايلشو خاموش کرده وگرفته خوابيده و مهدي و عبدالرضا عين جنازه خوابن. بابک کتبابشو ميگيره دستش. برديا تو محوطه هتل داره راه ميره هوای اتاق مثل قطب میمونه
ساعت پنج
سه تا جنازه از خواب بيدار ميشن. بابکو طبق معمول با يک کتاب تو دستش در حاليکه رو مبل ... کرده مي بينن. عبدالرضا تلويزينو روشن ميکنه. مهدي کتري ميذاره. رادمهر ميگه حالم بده بعد دو ساعت ور ميزنه که مي خوام برم حموم و نمي ره. يک دفعه جو درس همه رو ميگيره تلپ ميشن رو کتاب. سعيد مياد اتاق و تا ميبينه که بابک کتاب تو دستشه داد ميزنه "چقدر ميخوني" و چون اعصابش خورد ميشه ميره رو بالکن ي ... دود ميکنه بعد با عجله از اتاق ميره بيرون. عبدالرضا و مهدي کم کم دارن بيخياله درس ميشن. برديا تو محوطه هتل داره راه ميره.
ساعت شش
بچه ها همه تو تور اتاق گردي ميان ي سري به اتاق ميزنن. يکي مياد ميگه که بعضي ها جمع شدن ميگن رادمهر اينا سوال ها رو دارن ولي ما اصلا حاليمون نيست. مهدي و عبدالرضا بي خيال درس شدن، بحثهای فلسفی رو شورو میکنن بعد از یکمی کل کل دوباره جو زده میشن کتاب رو باز میکنن. بابک کتاب به دست ميره بالکن ي هوا خوري. امير ديده ميشه که... (آقا اصلا به من چي امير چي کار ميکنه. من هيچ مشکلي با امير ندارم) . رادمهر و برديا گوره باباي اس ام اس و تلفنو ... با عربده هاي مستانه همديگرو صدا ميزنن. برديا تو محوطه هتل داره راه ميره
ساعت هفت
هادي و حامد از دست هرمز کف کردن، ميان تراس. بابک و مهدي تو بالکن اونا رو ميبينن. چهار تايي به علاوه برديا که تو محوطه هتل داره راه ميره چند تا ... بار همديگه ميکنن. برديا شروع ميکنه با متانت خنديدن. رادمهر ي آهنگ ميذاره که تا ما تحت هتل صداش ميره. مهدي خر کيف ميشه. بابک سعي داره که تو اين هيرو بيري درس بخونه. عبدالرضا داره با موبايل حرف ميزنه. بابک ميره تو اتاق خواب درس بخونه. بچه ها هر سي ثانيه ميان اتاق. بعد از پنج دقيقه کلا مراسم ميره تو اتاق خواب. برديا تو محوطه هتل داره راه ميره
ساعت هشت تا ده
تقريبا همه ... ... درس شدن. حامد با هادي (اين دوقلو هاي افسانه اي) و سعيد و يحيي اگه حسش باشه ي بازي اي ميکنن. سعيد سعي ميکنه پاي يحيي رو ي حالي بده و يحيي رو به تيمه معلولان اهدا کنه. عبدالرضا داره به کار هميشگيش (موبايل) ميرسه. مهدي تا توپو ميبينه ميپره پايين تا يکيو بندازه زمين و شلو پلش کنه. رادمهر ميگه من ديگه ميخوام درس بخونم. امير... (آقا گير دادي به اميرا. خوشت مياد يکي به خودت گير بده). کلا از اين ساعت به بعد در اتاق باز ميمونه. بابک کتاب به دست مياد پايين. بابک با کتاب فوتبال بازي ميکنه. برديا تو محوطه هتل با يکي ديگه که از خودش ظريفتره داره راه ميره
ساعت يازده تا يک
عبدالرضا بعد از نظر خواهي جوجه کبابشو سفارش ميده. جوجه کباب عبدالرضا که مياد حامد و هادي به بابک گير ميدن که شما هميشه از باني غذا ميگيريد؟ عجب مايه دارايي هستين!!!!!! از اين دو تا اصرار و از بابک انکار که بابا جون به خدا اين جوري نيست. آقا رضا (مسئول هتل) که اين اصرار و انکار سه نفر رو ميبينه فکر ميکنه اين دو بنده خدا از صبح تا شب دارن بيل ميزنن تا شکمه هشتا بچه گشنه رو سير کنن و غذاي خودشه ميده به اين دو طفل معصوم. (آخي). از اتاقه دالتونا و هيت همراه ي نامه مياد که به يک برنامه خفن و عجيب غريب دعوت شدي. بعد از رمز گشايي نامه ميفهمي که به مهموني بالماسکه يا پانتوميم يا خوردن ذرت در مجاورت گاز در محوطه هتل يا غرق شدن در جزاير ناز يا پوشيدن تيشرت صورتي. (چه حالي ميده). برديا با رادمهر از ديوار اتاق دارن بالا ميرن. بابک بهشون پيشنهاد ميکنه برای ایجاد آرامش در کوهورت به جاي قشم با هزينه بچه ها يک تور کيش برن. عبدالرضا همچنان داره قربون صدقه ميره و بردیا میره که راه بره
ساعت يک تا سه
نيما قليون بار ميزاره. همه مي چپن تو اتاق امير و سعيد و نيما. بعضي ها بيشتر مي چپن. همه شروع ميکنن دونه دونه به هم گير دادن. سعيد دايم نگران هم اتاقيشه ميگه با هم اتاقي من چي کار دارين. امير... (آقا مثله اينکه نميخواي ول کني. ي چيزي بهت ميگه ها). مهدي چند تا ذغال ميندازه رو بچه ها. عبدالرضا ميره تا نيد فور سپيد بازي کنه. رادمهر هماهنگي هاي لازمو براي دعوت مهمونا انجام ميده. بابک هي به اينو اون تيکه ميندازه. يکي بهش ميگه مگه تيکه نندازي ميميري. برديا ميره بيرون تا با چند نفر ديگه راه بره. نيما خوابه
ساعت سه تا چهار
همه خوابن الا بابک، مهدي، هرمز، سعيد، برديا که داره تو محوطه راه ميره و امير (ما خيلي چاکريم امير جان).پرده شروع کرده به خوندن و اذان صبح رو هم گفتن بابک و مهدي سعي ميکنن درس بخونن هنوز. هرمز چپه شده. عبدالرضا بعد از اينکه با موبايل به همه جيش، بوس، لالا گفته خوابيده. رادمهر رو مبل خوابيده چون ميخواد يک ساعت بعد بيدار شه درس بخونه. مهدي و بابک نميخوان کم بيارن. برديا ديگه کسي رو پيدا نميکنه باهاش راه بره و بعد از يک شب به خير نيم ساعته ميره که بخوابه. هرمز ميميره. بابک و مهدي تلف ميشن. ديگه آفتاب زده. (چه شاعرانه) داستان ادامه دارد